تبليغاتX
پیشامد . Pishamad


پیشامد . Pishamad

جاده ی زندگی لغزنده است، با زنجـیر ایمان حرکت کنید

 

 

دلم خیلی برای ایران تنگ شده بود . اما باید تنها میرفتم اون هم این همه راهوووو که خیلی برام سخت

 

 بود و اصلا نمیتونستم بهش فکر کنم

 

اخه هر وقت میریم جایی بابایی میره کارهای هواپیمایی و... میکنه و ما فقط سوار و پیاده میشدیم

 

هیچکس بهم نگفته بود که  برو ببین چی به چیه یه وقتی به دردت میخوره ....

 

هر شب خواب میدیدم : یه روز خواب دیدم از هواپیما جا موندم و بدو بدو کردم تا بهش برسم

 

و  رسیدم منتها نه به درش. به بال هواپیما <به خودم گفتم بهتر از اینکه از پرواز جا بمونم تا جاهایی

 

 رو بالش نشستم  اما مرگ را هم جلو چشام دیدم چون وسط های راه روی اقیانوس پرت شدم پایین>

 

بعد هم از خواب پریدم ....

 

یک هفته نشد که  یکی از دوستان بهم زنگ زد و گفت بلیط برات گرفتم پنج شنبه ساعت ۴ صبح پرواز

داری

 

از جهاتی خوشحال بودم و داشتم بال در می اوردم از جهاتی هی میگفتم ادم بمیره اما مرگ راحت !

 

این مرگ سخته....

 

باورم نمیشد چهار شنبه بهم زنگ زدند و گفتند یه همراه داری که میخواد از اینجا بره ایران حالا کیه؟؟؟؟؟

 

دوست خودم ! کسی که یه مدتیه مسلمون شده بود....

 

بالاخره روز موعود فرا رسید

 

وسایل را جمع کردم طوری که میخوام برم سفر قنده هار ...پرواز ما ساعت ۴ صبح پنج شنبه بود

 

ساعت ۱۱ شب چهارشنبه دوست همراهم  زنگ زد :

 

سلام

خوبی؟

کجایی ؟؟؟پس چرا نمیایی من فرودگاه هستم

چیییییییییییییییییییییییییییییییییی! 

 

بنده خدا باره اولش بود که سوار هواپیما میشد میگفت ترسیدم جا بمونم منو باش امیدم این بود

 

 مثلا ده یازده بار سوار شده بودمو از فرودگاهای مختلفی عبور کرده بودم

 

حالا باید بترسم؟؟؟؟ ترسمم فقط از این بود که تو فرودگاها  از پرواز جا بمونم....

 

...............................................................

 

ساعت چهار راه افتادیم و سه ساعت بعد به برزیل رسیدیم خدارا شکر پرواز خوبی بود

 

اما در فرودگاه برزیل: از بس بزرگه ادم  توش گم میشه

اینقدر  این ور اون ور میفرستند تا یه  شماره پرواز بهت بدند

 

و تا پرواز بعدی  یازده ساعت باید صبر میکردیم ما هم ادم های شجاع !!! همون اول نرفتیم کار های

پرواز بعدی را انجام بدیم ... نیست خیلی خسته بودیم

 

موقع نماز شد نمیدونستیم کجا بریم بخونیم تا هم زمینش تمیز باشه و هم زیاد جلوی دید مردم نباشه

 

یه جایی را پیدا کردیم وهر چی دستمال کاغذی داشتیم به هم چسبوندیم و زیر اندازی را دست کردیم

حالا قبله کدوم طرفه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوندیم دیگه انشاالله قبوله

 

..................................................................................

 

سه ساعت به پرواز بعدی بیشتر نمونده بود رفتیم برای گرفتن و تایید کردن پرواز به پاریس

 

باید برید سالن ۳....

سالن ۳: برای تایید برید سالن ۶

سالن ۶: سالن تغیر کرده برید سالن ۲

 

سالن ۲: شما موقع ایی که وارد فرودگاه شدید باید این کارت را نشون میدادی و چیزی تحویل میگرفتید

چه طوری با این کارت وارد شدید؟

 

ورودی: همه وسایلتون دوباره باید چک شه

 

 گفتم من الکی خواب نمی بینمااا

حالا هم من داشت اشکم در میامد هم دوست همراهم ....

 

دوست همراه: بیا برگردیم هنوز تا ایران خیلی مونده

منو بگو! نه این چیز ها عادیه تو هر پروازی ممکنه پیش بیاد

 

<بالاخره تونستیم سوارشیم >

 

 شانس ما هوا تاریک شده بود  و واقعا دیدنی بود :بلند شدن هواپیما و عبور ازروی  کشور برزیل

 

کشوری که خیلی بزرگه و چراغ ها توی خیابونها  طوری نصب شده که انگار قبل از نصب از دیده بالا

 

به کشور نگاه کردند ....زرد ونارنجی و سبز <خلاصه خیلی*** قشنگ بود>

 

بعد از چند ساعت به یه گردباده شدیدی مواجه شدیم طوری که صندلیها خود به خود به حالت

 

اولش برگشت !تلویزیون ها خاموش شد

 

گفتم الکی خواب نمیبینمااا!!!!   حالا هیچ وقت این اتفاقات نمی افتاد چرا این دفعه....اما به خیر گذشت .

 

بعدش دیدم همسفرم که مسلمون شده بود داره تو هواپیما نماز میخونه

نا خود اگاه اشک تو چشام جمع شد با خودم گفتم دین و ایمانش از من هم بهتره

 

بعد از ساعت هااااااااااااا بالاخره به سلامتی به پاریس رسیدیم

 اینقدر خوشحال بودم هر جا پا میزاشتم ایرانی میدیدیم اما بی حجاب این بنده خدا بهم میگفت این

ها مگه مسلمون نیستند پس حجابشون کو !؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ(وارد دین و مذهب نمیشیم)

 

........................................................................

 

نه به توقفمون در برزیل که اینقدر زیاد بود و نه به پاریس که فقط نیم ساعت بود

 

دیگه دلشوره ای نداشتم چون میدونستم زود میرسیم و فقط انتظار میکشیدیـــــــــــم

 

من انتظار میکشیدم برای دیدن اقوام و دوستان اون انتظار میکشید برای دیدن کشور ایــــــران ...

 

تا هواپیما تو خاک وطن نشست از خوشحالیه زیادشروع کردم به دسـت زدن

 

بعد از چند دقیقه دیدم همه مسافرین دارن نگام میکنن!

 

تو فرود گاه ایرن اولین نفری را که چشم بهش خورد داییم و خواهرم بودند 

 انگار ده سال ندیدمشون .....عجب صحنه شیرینی بود

 

ولی هیچ جا مثل وطن خودمون نمی مونه !سفر به یاد ماندنی بود....

 

 

 

  و الان که فکرشو میکنم میبینم چه قدر زمان زود میگذره و فقط خاطره هاست که به جا میمونه ....

 

ما همه مسافریـــــــــــــــــــــــــــم ...

 

اگه کارها را اسون بگیری و توکل به خدا داشته باشی همه چیز اسون میشه

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت 16:0 توسط پیشامد| |


Design By : Night Skin